|
نوشته شده توسط مدیر سایت
|
|
شنبه, 09 اردیبهشت 1391 ساعت 23:41 |
|
گفتم: خستهام گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)
برای مطالعه متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
السلام عليك يا صاحب الزمان |
|
|
|
|
نوشته شده توسط مدیر سایت
|
|
دوشنبه, 08 اسفند 1390 ساعت 19:15 |
|
ديدن روى تو و دادن جان مطلب ماست
پرده بردار ز رخسار كه جان بر لب ماست
بت روى تو پرستيم و ملامت شنويم
بت پرستى اگر اين است كه اين مذهب ماست
شرب مى با لب شيرين تو ما راست حلال
بى خبر زاهد از اين ذوق كه در مشرب ماست
نيست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنى
در همه سال و مه اين قصه روز و شب ماست
در تو يك يا رب ما را اثرى نيست ولى
قدسيان را به فلك غلغله از يا رب ماست |
|
نوشته شده توسط مدیر سایت
|
|
دوشنبه, 01 اسفند 1390 ساعت 18:39 |
|
بگو: یا صاحب الزمان!
فاضل ارجمند، محب ولایت آقای شیخ جعفر ابراهیمی در نامه ای نوشته اند:
در سال 1415 ماه مبارک رمضان که جهت تبلیغ به اطراف شیراز رفته بودیم، افطاری را در منزل آقای خداکرم زارع بودم و ایشان داستان زیر را نقل کردند:
همسر من، به خاطر غده ای که در سر او پیدا شده مدتی بود که به سردرد مبتلا بود، آن هم سردرد شدید و دکترها از خوب شدن او مأیوس بودند. به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مخصوصاً وجود اقدس حجة بن الحسن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف توسل پیدا کرد.
یک روز خیلی ناراحت و افسرده در منزل نشسته بود که ناگاه صدای درب بلند شد و سیدی نورانی وارد حیاط شدند. این خانم وقتی سید بزرگوار او را می بیند از علاقه ای که به سادات دارند می گوید: ای آقا من مبتلا به سردرد هستم که دکترها از خوب شدن من مأیوسند، شما از جدتان بخواهید تا مرا شفا دهد؛ من هم هر چه پول شما می خواهید به شما می دهم.
آقا در حالی که تبسم داشتند فرمودند: ما احتیاج به چیزی نداریم و آمده ایم برای شفای شما و شما خوب می شوید . پس از این هم، هر کجا درمانده شدی بگو: یا صاحب الزمان!
بی اختیار فریاد زد: " یا صاحب الزمان " و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد متوجه شد که سرش بر دامان زنان همسایه است. گفتند: جریان چیست؟ از اول تا آخر داستان را برای آنان نقل کرد، به حمدالله از همان وقت دیگر سردرد او بر طرف و نگرانی از این جهت ندارد.
کتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج) جلد دوم ص 338
|
|
نوشته شده توسط مدیر سایت
|
|
پنجشنبه, 13 بهمن 1390 ساعت 17:36 |
لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم
|
|
آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 13 بهمن 1390 ساعت 17:44 |
|
نوشته شده توسط مدیر سایت
|
|
پنجشنبه, 06 بهمن 1390 ساعت 16:42 |
|
آشنای دیار شب بوها
کعبه و قبله ی خداجوها
نور ماه شب غزلهایم
از تو آید تمام سوسوها
|
|
ادامه مطلب...
|
|
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی > انتها >>
|
|
صفحه 1 از 7 |